آخرین شهید (سُوَیْد)

سوید پیرمرد، اهل عبادت و شجاع بود او مردی جنگ آزموده بود. از صبح عاشورا تا زمان تنهایی امام حسین (ع) جنگ کرد. تااینکه زخمی شد و به زمین افتاد و بی هوش شد. پس از مدتی به هوش آمد و فریاد شادی و کف زدن دشمن را شنید. شمشیر نزدیکش نبود. خنجری از قبل در چکمه هایش پنهان کرده بود. خنجر را بیرون آورد و آن قدر جنگ کرد تا شهید شد. کارنامه یاران امام حسین (ع) با شهادت این پیرمرد پایان پذیرفت. این پیرمرد به ما آموخت که پیری، تنهایی، مریضی نباید بهانه ای شود که بنشینم و شادی دشمن را تماشا کنیم.

زنی از لشکر دشمن

این زن با شوهرش همراه سپاه عمر سعد به کربلا آمده بود. آنان از دوستان یزید بودند و تا پایان کار در کربلا ماندند. روز عاشورا لشکر یزید، امام حسین (ع) و یارانش را کشتند. آنگاه عمر سعد دستور داد، خیمه های امام حسین (ع) را آتش بزنند و زنان و کودکان را اذیت کنند. این زن به خود آمد و فهمید که راه درستی انتخاب نکرده است. با خود گفت؛ اگرچه یک زن در میان هزاران نفرم؛ باید راه راست را انتخاب کنم. شمشیری به دست گرفت و فریاد زد کجا هستند خون خواهان فرزند رسول خدا (ص) . او تصمیم گرفت با کسانی که خیمه ها را می سوزانند جنگ کند. ولی شوهرش جلو او را گرفت و صدایش را خاموش کرد. این زن در کربلا کشته نشد اما با فریاد خود از راه خدا و امام حسین (ع) حمایت کرد.  

صد فرسخ پیاده روی (هفهاف)

کاروان حسینی از مکه عازم کربلا بود. در بین راه امام حسین (ع) به یکی از یارانش فرمود: «به شهر بصره برو و پیام مرا برای مردم بصره بخوان و از آنها برای آمدن به کربلا کمک بخواه.» نماینده امام حسین (ع) وارد بصره شد و قبل از اینکه بتواند برای همه مردم پیام امام را بخواند؛ او را دستگیر کرده و به زندان انداختند. اما کم و بیش خبر بین مردم پخش شده بود.در بصره مردی بود به نام هفهاف؛ او از یاران حضرت علی (ع) و از مردان شجاع عرب بود. هفهاف در همه جنگ های حضرت علی (ع) حضور داشت و افسری والاقدر بود. هفهاف تصمیم گرفت به کمک امام حسین (ع) برود. با هر کسی صحبت می کرد فایده نداشت. هفهاف دید که بی تفاوتی بر جامعه اسلامی سایه افکنده است. مسلمانان نماز می خوانند، روزه می گیرند، به زیارت خانه خدا می روند، اما نسبت به وضع جامعه بی تفاوت هستند. ظلم و فساد را می بینند؛ اما حرف نمی زنند. هفهاف به مردم گفت: «حالا که، کسی امام زمان خود را یاری نمی کند؛ من تنها می روم! آیا کسی هست وسیله سواری به من دهد؟ اسبی، شتری، چیزی؟! همه ترسیدند. هفهاف مجبور شد پیاده این راه سخت صد فرسخی را برود. آری طولانی بودن راه، خطر حیوانات درنده، خطر دزدان راه و .... مانع او نشد. او راه و هدف خود را انتخاب کرده بود. هفهاف می دانست؛ تنهایی بهانه ای برای نشستن و ساکت ماندن نیست. غروب روز عاشورا به کربلا رسید. همه یاران امام حسین (ع) کشته شده بودند. گرد و غبار و دود سراسر آسمان را گرفته بود. از کسانی که آنجا بودند، پرسید چه خبر شده است؟ گفتند: «همه را کشتیم و پیروز شدیم.» رزمنده دلیر و تنهای سپاه اسلام، کسی که صد فرسخ پیاده آمده بود تا جانش را فدای اسلام و رهبرش کند. شمشیرش را بدست گرفت و با قاتلان امام حسین (ع) جنگید تا بالاخره شربت شهادت را نوشید.

پیامبر کربلا (حضرت زینب سلام الله علیها)

زینب به معنی درختی زیبا در بهشت و یا به معنی زینت پدر است. زینب (س) دختر بزرگ حضرت علی (ع) و فاطمه زهرا (س) و بانوی قهرمان کربلاست. امام حسین (ع) از کودکی به این خواهر خیلی علاقه داشت. به احترام او ازجا بلند می شد. حضرت زینب (س) خواستگاری کرد؛ حضرت فرمود: «من باری این ازدواج شرطی دارم؛ برادری دارم به نام حسین (ع) من باید هر روز او را ببینم و اگر او به مسافرت رفت باید همراه او باشم.» عبدالله هم این شرط را پذیرفت. خداوند سرنوشت این خواهر و برادر را در هم آمیخته است. وقتی حضرت علی (ع) به کوفه آمد و پایتخت حکومت خود را کوفه قرار داد؛ حضرت زینب (س) نیز به همراه شوهرش به کوفه آمدند. بانوان کوفه از امام علی (ع) درخواست کردند که اجازه بفرمایید بانوان هم جلسه قرآنی داشته باشند و معلم قرآن، دخترتان زینب باشد. حضرت علی (ع) فرمود: « بسیار خوب است. البته شوهرش هم باید اجازه دهد.» خداوند انسان را طوری آفریده که می تواند در مقابل سختی ها و حادثه ها مقاومت کند. خداوند به کسانی که در مقابل سختی ها و مصیبت ها صبر کنند، پاداش های بزرگی می دهد و نام یکی از هشت در بهشت را صبر قرار داده است. حضرت زینب (س) در طول عمرش سختی های فراوان کشید مانند کوهی محکم واستوار ایستاد. آن حضرت با ایمان قوی در برابر سختی ها صبر کرد. حضرت زینب (س) کودک بود که پیامبر (ص) رحلت کرد. این حادثه برای او بسیار سخت بود. بعد از چند ماه، مادرش حضرت فاطمه (س) شهید شد و سال ها ظلم و ستمی را که در حق پدر بزرگوارش روا داشتند، می دید و صبر می کرد. حضرت زینب (س) شاهد شهادت پدرش در مسجد بود. پس از آن، شهادت مظلومانه و غریبانه بردارش امام حسن مجتبی (ع) را دید و برای خدا صبر کرد و راه رهبر و امامش را ادامه داد. حضرت زینب (س) در پایان سفر پرخطر کربلا به همراه دو پسرش با کاروان امام حسین (ع) به کربلا آمد و شیر زن کربلا نام گرفت. آن حضرت همه را به یاد پدرش امام علی (ع) می انداخت. مثل علی (ع) سخن می گفت. مثل علی (ع) می خروشید. مثل علی (ع) نماز می خواند مثل علی (ع) مهر داشت. مانند علی (ع) قهر داشت! پناهگاه همه بود. حتی امام حسین (ع) وقتی تنها شد؛ نزد حضرت زینب (س) آمد و فرمود: «خواهرم مرا در نماز شب دعا کن.» روز عاشورا دو پسرش را به میدان فرستاد تا به شهادت رسیدند. از شب عاشورا رسالت زینب (س) شروع می شود. هر انقلابی دو چهره دارد، خون و پیام، شهیدان خون می دهند و کسانی که می مانند، باید پیام آنان را برسانند. حضرت زینب (س) پیام رسان انقلاب کربلاست. این بانوی بزرگ در حالی که هفتاد و چند داغ دیده بود و هشتاد و چند اسیر را رهبری می کرد؛ وقتی وارد کوفه شد طوری سخنرانی کرد که همه مردم به گریه افتادند. هنگامی که وارد شهر شام شدند؛ هزاران نفر در مسجد شام جمع شده بودند. یزید هم بر تخت خود نشسته بود. یزید به حضرت زینب (س) گفت: «دیدی خدا با برادرت چه کرد؟» حضرت زینب (س) فرمود: «من در این سفر جز زیبایی چیزی ندیدم!» بانوی قهرمان کربلا یزید و یزیدیان را خوار و رسوال کرد و به همه مسلمانان آموخت که سختی کشیدن در راه خدا زیباست

بانوی سخنور (اُمّ کلثوم)

ام کلثوم دختر امام علی (ع) و خواهر امام حسین (ع) است. او بانویی سخنور و عالم بود. ام کلثوم سال 61 هجری به کربلا آمد و از نزدیک شاهد جنگ حق و باطل ، صبر و پایداری حق پرستان و ذلت و پستی تبهکاران بود. ام کلثوم در کربلا هجده داغ دید و به خاطر خدا صبر کرد. این بانوی بزرگ با زبان خود به دفاع از شهیدان مظلوم کربلا پرداخت و دشمنان را رسوا کرد. وقتی کاروان اسیران وارد کوفه شدند، هزاران نفر جمع شده بودند. ابن زیاد حاکم ستمکار کوفه بالای قصر خود شادمانی می کردند. ام کلثوم مثل شیرخروشید و همه را ساکت کرد. نفس ها در سینه ها حبس شد. ام کلثوم سخنرانی خود را شروع کرد: «ای مردم کوفه روی تان زشت باد! امام خود را تنها گذاشتید، رهبر خود را کشتید، اموالش را به غارت بردید و خاندانش را به اسارت آورده اید! وای بر شما، مرگ برشما! آن قدر سخنان دختر علی (ع) اثر کرد که صدای گریه مردم بلند شد. زنان کوفه صورت خود را خراشیدند. مردان کوفه تصمیم گرفتند بدی های خود را جبران کنند. دیری نپایید که گروه توابین را تشکیل دادند. همین سخنان روشنگر بود که مردم کوفه را آگاه کرد، به طوری که پس از مدتی بر ضد حکومت یزید قیام کردند.

نخستین زایر (جابر بن عبدالله انصاری)

چهل روز که از شهادت امام حسین (ع) و یارانش گذشت. جابر برای زیارت شهیدان به کربلا آمد. جابر پانزده سال قبل از هجرت در مدینه به دنیا آمد او و پدرش عبدالله در پیروی از اسلام پیشتاز بودند. پدرش در جنگ احد به شهادت رسید. جابر از نوجوانی در کنار پیامبر خدا با دشمنان اسلام جنگ می کرد. او در نوزده جنگ در رکاب پیامبر حضور داشت . او با جانش از اسلام عزیز دفاع کرد. پس از وفات پیامبر جابر به یاری امام علی (ع) شتافت. اودر جنگ صفین در رکاب امام علی (ع) جنگید. جابر مردی پرکار و سخت کوش بود. او دانشمند و اهل عبادت بود. قرآن را از امام علی (ع) آموخت. جابر عشق فراوانی به امام علی (ع) داشت و از شیعیان خالص آن حضرت بود. برخی گفته اند جابر در پیری نابینا شد و با همین وضع، برای زیارت به کربلا آمد. ابتدا غسل کرد و خود را خوشبو نمود. آنگاه به طرف قبر امام حسین (ع) – سید شهیدان- آمد. قدم ها را کوتاه بر می داشت و ذکر خدا برلب داشت. وقتی به قبرامام رسید، خود را روی قبر انداخت و از سوز دل صدا زد: «دوست من ای حسین(ع)! دوست من، ای حسین (ع)! برخیز که جابر به زیارتت آمده.» جابر به ما آموخت که اگر نتوانستیم در جبهه جنگ، جان خود را فدا کنیم با زیارت شهیدان، نام آنان را زنده نگه داریم. اجتماع مرم بر مزار شهیدان دشمن را عصبانی می کند. بی دلیل نبود که خلفا ی ستمگر در طول تاریخ اجازه نمی دادند کسی به کربلا برود. چندین بار قبر امام حسین (ع) را خراب کردند. متوکل عباسی دستور داد هر کسی می خواهد به کربلا برود باید دستش قطع شود. عاشقان امام حسین (ع) حاضر می شدند دست خود را بدهند، اما به زیارت کربلا برسند . آری زیارت ، یاد شهیدان را زنده نگه می دارد و ظالم و ستمگر را زشت و رو سیاه معرفی می کند. کسی که به زیارت می رود خودش را با امامش مقایسه می کند و از او درس زندگی می گیرد. سلام بر جابر نخستین زایر کربلا.

طفلان مسلم

روز عاشورا امام حسین (ع) و یارانش شهید شدند. زنان و کودکان را به اسارت بردند. ابتدا به کوفه و از آنجا به شام بردند. ابن زیاد به خاطر کینه ای که با مسلم بن عقیل داشت، کودکان او را در کوفه زندانی کرد. او دستور داد؛ این دو پسر 10 و 12 ساله را در زندان اذیت کنند. بچه ها در زندان ازخدا کمک می خواستند و با نماز و روزه، سختی زندان را تحمل می کردند. یک سال گذشت. روزی برادر کوچک تر به برادر بزرگ ترگفت: «خیلی دلم تنگ شده است! بیا امشب خودمان را به زندانبان معرفی کنیم! » آن شب زندانبان که آمد بچه ها به او گفتند: «آیا تو محمد (ص) را می شناسی؟» زندانبان گفت: «آری او پیامبر من است.» بچه ها گفتند: «آیا جعفر طیار را می شناسی؟!» گفت: «آری او در راه خدا دست هایش را داد و خداوند به جای دو دست، دو بال به او داد تا در بهشت پرواز کند.» دوباره گفتند: «آیا علی (ع) را می شناسی؟» گفت: «آری او داماد و جانشین پیامبر (ص) است.» گفتند: «آیا عقیل را می شناسی؟» گفت: «آری او برادر علی (ع) است.» بچه ها گفتند: «ما از این خانواده ایم، ما کودکان مسلم بن عقیل هستیم.» زندانبان وقتی بچه ها را شناخت؛ خیلی ناراحت شد. خود را روی پای بچه ها انداخت و عذرخواهی کرد. خطر را به جان خرید و تصمیم گرفت بچه ها را آزاد کند. غذا برایشان تهیه کرد و راه را به آنان نشان داد. آنان را سفارش کرد که شب ها راه بروند و روزها بخوابند تا به دست مأموران گرفتار نشوند. بعد از مدتی پیاده روی، بچه ها به خانه ای رسیدند.در را زدند. بانویی در را باز کرد؛ سلام کردند و پرسیدند: «آیا محمد (ص) و علی (ع) را می شناسی.» زن گفت: «آری اینها رهبران من هستند.» بچه ها گفتند :«ما بچه های این خانواده هستیم که از زندان فرار کرده ایم. امشب را به ما اجازه بده تا استراحت کنیم. زن گفت: «شوهری دارم تبهکار؛ می ترسم از راه برسد به شما آسیب برساند.» بچه ها گفتند: «اجازه بده فقط همین امشب مهمان تو باشیم.» زن برایشان غذایی تهیه کرد و آنان را به غذا دعوت کرد. بچه ها گفتند: «اکنون وقت نماز است.» اول نماز خواندند و بعد بر سر سفره نشستند. سپس به اتاق استراحت رفتند. شب به نیمه رسیده بود. حارث همان مرد تبهکار به خانه آمد، زن از او پرسید: «چرا عصبانی هستی؟» گفت: بچه های مسلم از زندان فرار کرده اند. هرچه گشته ام، نتوانستم آنها را پیدا کنم! ابن زیاد برای کسی که آنها را پیداکند، جایزه تعیین کرده است.» هرچه زن و شوهرش را نصیحت کرد فایده نداشت. مرد ناگهان صدای گریه ای شنید. چراغ را برداشت و به دنبال صدا رفت تا ببیند صدا از کجاست. باور نمی کرد که بچه های مسلم در خانه او باشند. بچه ها را با طناب بست و به خواب رفت. فردا صبح آنها را بر لب رود فرات برد. شمشیرش را به دست پسرش داد و گفت: «سر از تن بچه ها جدا کن.» بچه ها گفتند: «به خدا ما گناهی نکرده ایم.» جوان پاک دل از دستور پدر نافرمانی کرد و از آنجا فرار کرد. حارث غلام سیاهی داشت. شمشیر را به دست او داد تا او این جنایت را انجام دهد. بچه ها گفتند: «ای غلام، تو خیلی شبیه بلال حبشی اذان گوی پیامبر (ص) هستی. تو را به حق بلال ما را نکش ما گناهی نداریم.» غلام هم شمشیر را انداخت و فرار کرد. حارث خودش جلو آمد و هرچه بچه ها التماس کردند، اثر نکرد. حارث گفت: «حرف آخرتان را بزنید و آماده کشتن شدن باشید.» بچه ها گفتند: «اجازه بده وضو بگیریم و ساعت آخر عمر را با نماز به پایان ببریم.» وضو گرفتند و نماز خواندند و در آغوش هم به شهادت رسیدند. خداوند قاتلان حسین (ع) و یارانش را لعنت کنید.

کودکان شهید

خداوند کودکان را خیلی دوست دارد. وقتی پدر یا مادر بوسه ای برگونه کودکش می زند برای او حسنات نوشته می شود. رسول خدا (ص) فرمود: «اگر خواستید دعایتان مستجاب شود کودکان را در جمع خود قرار دهید تا آمین بگویند.» شهادت کودکان در کربلا نشان داد برای پاسداری از دین، بچه ها هم می توانند سهم داشته باشند. همین شهادت ها بود که مردم را بیدار کرد و ستمگران را رسوا نمود. یکی از کودکانی که در تاریخ کربلا درخشید، عبدالله فرزند امام حسن (ع) است. امام حسین (ع) به بانوان فرموده بود: «نگذارید این کودک از خیمه بیرون بیاید.» اما وقتی امام حسین(ع) تنها شد و دشمن آن حضرت را محاصره کرد و از اسب به زمین انداخت؛ این کودک به سوی عمو آمد و مثل یک مرد در مقابل دشمن ایستاد و گفت: «نمی گذارم عمویم را بکشید.» دشمن سنگدل هم با شمشیری دست کودک را جدا کرد. عبدالله خودش را روی سینه امام حسین (ع) انداخت و در آغوش عمو به شهادت رسید. به جز عبدالله کودکان دیگری هم با خون خود تاریخ کربلا را نوشته اندکه خوشبوترین آنها کودک شش ماهه- حضرت علی اصغر (ع) – است که در پیشگاه خداوند خیلی آبرو دارد به باب الحوایج مشهور است.